نم نم باران روی شیشه ماشین مینشست واز میان مه گاه به گاه و از جاده های پر پیچ و خم بالا رفتم. او چیزی نمیگفت. هردو میدانستیم که این آخرین سفر ما با هم خواهد بود. آخرین باری که او را به محل کارش می بردم . تمام لحظاتی را که با هم بودیم از همان لحظهای که برای اولین بار او را ملاقات کردم به یاد آوردم. چقدر هر دو با هم خوشحال بودیم! کلیشه عالی عروسی هندی فقط رابطه ما را خراب کرد. او به دین دیگری تعلق داشت اما والدینمان عشق سیری ناپذیر ما و تمایل با هم بودن را
برچسب:
نویسنده: میلاد پارسامنش
تاريخ: دوشنبه
27 شهريور
1402 ساعت: 0:16